¨‘°O.تولد تا مرگ.O°‘¨

خدايا توانم ده تا دوست بدارم بي چشم داشت و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا

گفتی فراموش کردن کار ساده ایست.تو فراموش کن ‍`من این ساده ها را بلد نیستم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩| ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

کاش پرده می فهمید تا زمانی که پنجره باز است، فرصت رقصیدن دارد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸| ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸| ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

 

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن  نبود که قدمی بردارد.  تو ، از کوله بار سنگین خود ناله میکردی و من شاید کمر شکسته ترین بودم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳| ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

تمام سادگی ام را

 

مقابل تو به حراج گذاشتم!

 

سکوت ممتد تو

 

جواب سادگی ام است؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦| ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳| ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

گناه آن کاری نیست که انجام می دهی

بلکه آن کاری است که ناکرده می گذاری

و این است آن چیزی که هنگام غروب

قلب تو را به درد می آورد

آن کلمه ی محبت آمیزی که فراموش کردی

آن نامه ای که ننوشتی

و دسته گلی که نفرستادی

همچون کابوس هنگام شب بر تو ظاهر می شود

آن سنگی که می توانستی

از سر راه کسی برداری

و آن پند روح بخشی

که از سر شتاب ناگفته بنهادی

آن نوازش گرم و عشق آمیز

آن صدای مهربان و دل انگیز

که چون گرم در آشفتگی های خویش بودی

تو را مجالی نبود که به آن بیندیشی

عمر ما بسیار کوتاه است

و ما را تاسفی است بس عظیم

اگر درنگ نماییم تا مجالی نماند

از برای همدردی و دلسوزی

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢| ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦| ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند و به یاد میاورد زمانی را که میتوانست اما نخواست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦| ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ| توسط ۞پویا سلیمانی۞| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت